468 60 x ADS
آخرین اخبار

خانه » شعر » نمی توانم!

نمی توانم!

” تنها “
کاش مشکلِ بشرّ
درهای بستــه بود؛
برای آزادی،
حتی ناتوان ترین
زندانی، از
باستیل می گریزد!…
* * * * *
دد و دام در
فاصله ی شب و
روز به هم رسیدند…
همزیستی اما شگرف،
واژه ی غریبی است.!.
* * * * *
پ.ن:
تا بشرّ نگرانِ نان است،
نمی توانم از نگاه، نم نم باران…
ناز، ناخنِ دراز… نسیمِ خنک…
نظربازی های نسیه؛
وَ نغمه های نفرت انگیز بنویسم!
.
.
.
دیگر
آفتاب ویتامینِ D ندارد،
فقراتم را
فقر، به فساد کشیده است!…

Author: Bia2Tafrih

نظرات کاربران

تعداد نظرات ۰

ارسال نظر

مطالب شابه مطلب فوق