468 60 x ADS
آخرین اخبار

خانه » شعر » شبیخون !

شبیخون !
صدای ام می شکندِ در ترانه هایم
در شبیخونِ تگرگ !
و شکستِ بغُض توی گلو…
مهربانی ات را باور می کنم
مثل بارانِ بهار
سبدِ گلُ های گریه های ات را
می گیرم توی دست هایم
و با آن کمندِ گیسوانِ چون شب ات
پلُی می بندم بر همه ی ستاره ها !
تویِ این خاموشی اتاقِ سرد
تویِ این سنگرِ وحشت
پشُت این دیوارِ سنگی
قلبِ تو به وسعتِ دریاست
دلِ من زخم تمام دشنه ها
من از تبارِ ظلمت
تو از قبیله ی نوری
ای تو خوب ترین عاطفه ها
در این شبِ غریبِ عبوسِ من !
تو آواز خوان کوچه های تنهای ام هستی
و اگر مرگ امان دهد
باغی می شدم
دراین شب های گمُ شده ی یخ زده
در این تاریکی مطلق
وویرانی صدا یم را
سنگ می شدم و
نعره می زدم بر شیشه های این شبِ ستم گرفته …!

” پاییز 1392″

Author: Bia2Tafrih

نظرات کاربران

تعداد نظرات ۰

ارسال نظر

مطالب شابه مطلب فوق