468 60 x ADS
آخرین اخبار

خانه » داستان » از بستگان خدا (داستان کوتاه)

از بستگان خدا (داستان کوتاه)

از بستگان خدا (داستان کوتاه)

کودکی با پای برهنه روی برف ها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می کرد.

زنی در حال عبور او را دید و دلش سوخت، او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش!

کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم.

کودک گفت: می دانستم با او نسبتی دارید!

نظرات کاربران

تعداد نظرات ۰

ارسال نظر

مطالب شابه مطلب فوق